پرستاری!!!

 صبح مجبوری با عجله یه صبحونه مختصر برای خانواده ات درست کنی و بعد یه خداحافظی کوچولو زودی از خونه میزنی بیرون تا به موقع محل کارت حاضر باشی...

تازه وقتی میرسی محل کارت ،بوی  الکل میزنه تو بینیت وحالت  رو ...دیگه بد نمیکنه چون بهش عادت کردی..

وقتی از همون اول صدای غر غر بیمارا و سر پرستار میره تو گوش و ذهنت...

همون اول صبح حالت گرفته میشه دیگه نایی برای یه پرستار نمونه بودن نداری...

دیگه فراموش میکنی حس پاک پرستاری رو  و فقط به خاطر تکرار هزار باره طبق الگوی عمل ثابت به تمام بیماران سر میزنی..

و ملافه عوض کردن،حمام بیمار،فشار گرفتن،لگن گیری و و و ....

نه نگران نباش تمام این کارا رو کمک بهیار میکنه وتو فقط باید گزارش بدی و نه هیچ کار دیگه ای و بعد افسرده تر از صبح یه گوشه ای کز میکنی و خودتو با جدول و کتاب و فیلم وتلوزیون سر گرم میکنی...

فوقش وقتی دکتر می اد پا میشی وبه بیمار لطف میکنی میری بالای سرش. تازه بیمار خبر نداره فقط به خاطر حضور دکتر بالا سرشی و فقط میخوای گزارش بدی و دستور پزشکو ثبت کنی و دیگه ... هیچ

برمیگردی سر جات و به مشکلت برای شیفت شب سه شنبه حرص میخوری ...

از گله همسرت که میگه دوست ندارم شب بیرون خونه باشی از اینکه شب خونه نیستی تا شامو دور خوانواده بخوری ،از اینکه معلم بچه ات گله کرده بچه ات درساشو خوب نمیخونه و تونیستی تا بهش املا بگی و ....

که صدای پرستار پرستار یه بیمار حواستو سر جاش می اره خسته تر از اونی که جواب بدی منتظری بهیار یا کمک بهیار بره بالای سرش و این صدا تموم بشه ،اما معلوم نیست اینا کجا رفتن و تو مجبور میشی با تمام خستگی هات از جا پاشی و بری بالا سر بیمار ...

پیرزنی اخمو و بد عنق میخواد که براش لگن بیاری و تو خسته تر از همیشه براش لگن می اری و وقتی تمام خواسته هاش رو با بیمیلی انجام دادی وقتی ملافه رو روش میکشی نگاهش تو رو یاد مادرت میندازه و ناخوداگاه میگی مادرجان کمک دیگه از دستم بر می اد براتون انجام بدم و بعد پیرزن لبخندی میزنه و میگه نه عزیزم پیر شی الهی مادرجان....

و تازه.....

اون موقع است که تمام خستگی هاتو فراموش میکنی

تقاضای همکاری

دوستان من

خوشحال میشم اگه مطلب جالبی دارین توی وبلاگمون بذارم.

برای بهتر شدن وبلاگمون هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم...

 

سلام

روز پرستار مبارک