همین پاییز عاشق شدید
چی بگم !!
یکی یه روز میاد تو زندگیت فکر میکنی میتونه تنهایی تو پر کنه ،میتونه سنگ صبرت باشه
میتونه تو مواقعی که دلت از دست کسی پره به حرفات گوش بده و راهنماییت کنه
به قول خودش این از اون آدمای خورده شیشه دار نیست
هر روز یه کاری میکنه که اعتمادتو جلب کنه
اما حرفای ضد و نقیض زیاد میزنه اما تو روی همشون چشم میبندی
ادعای صداقت داره
تو بی صداقتی میبینی و چشماتو میبندی
میگه شدی همه زندگیش میدونی راست نمیگه به روی خودت نمیاری اما
اون شده همه زندگیه تو
روز به روز وابستگی بیشتر میشه
ادعای دوست داشتنتو داره
نمیدونی راست میگه یا نه
به روی خودت نمیاری
اما تو هم دل تو دلت نیست
اما یهو همه دیوار اعتماد که داره یواش یواش بالا میره میریزه پایین
حالا می فهمی تو این دنیا ...........
گزافه
» کارخونه خمیردندون داشت. روی محصولاتش نوشته بود: " لطفاً قبل از مصرف شیرینی بخورید! "
» عروس خانم که خجالت می کشید به داماد بگه باید برام خونه ی جدا بگیری. گفت"من مادر شوهر مستقل می خوام!"
» وقتی از پا در آمد... از دست رفت!
» این روز ها کار خانواده های عروس دیگه از سطح توقعات گذشته. رسیده بود به حجم توقعات!
» این واقعاً بی انصافیه. چرا شتر مرغ داریم اما شتر خروس نه؟!
» پلیس سر چهار راه آنچنان محکم سوت زد که یه لحظه همه فکر کردند پنالتی گرفت!!
» از بس که آنلاین موند چراغ آی دیش سوخت. از اون به بعد بود که همیشه اینوایز می اومد بالا!
» پلیس ضد شورش اعلام کرد که از این پس به جای گاز اشک آور از پرتاب پیاز به سمت معترضین استفاده خواهد کرد!
» تو جشن عروسی می خواست به داماد بگه مبارک باشه. هول شد... اشتباهی گفت: قبول باشه!
» یه لواشک خرید. خیلی بد مزه بود. انداختش صندوق صدقات!!
» چوپان با تجربه ای بود. می گفت: نزدیکی های عید قربان که می شه گوسفندام رژیم می گیرن!
» باز می گفت: گوسفندا تو ادبیات خودشون اینایی که عید قربان قربونی می شن رو شهید حساب می کنن!
» می گفت صدقه هفتاد نوع بلا رو دفع می کنه اولیش خودتی!!
» سقف اتاقش ترک خورده بود. یه عکس انداخت ازش فرستاد برای دوربین 90 !!
» و در آخر به عنوان حسن ختام این مقال!: چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ گشت ارشاد! لاستیکش پنچر باد!
بقیش..
دیروز امروز فردا
سه مايحتاج اساسي جوان سال 59:
سیگار
پشت مو
کاپشن چرم
سه مايحتاج اساسي جوان سال 69:
سیگار
پیکان
سهمیه
سه مايحتاج اساسي جوان سال 79:
سیگار
واکمن
ژیلت
سه مايحتاج اساسي جوان سال 89:
سیگار
تخم مرغ
ایرانسل
حاضر جوابی
بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
تو پيدا كن شراب كهنه اش را ساغرش با من
اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد
تو پيدا كن دلي عاشق ، جواب لشكرش با من
شراب ارغواني را گلاب اندر قدح ريزیم
شراب ارغواني جو ، گلاب قمصرش با من
چو در دست است رودي خوش ، بزن مطرب سرودي خوش
كه رنگ چار مضراب از تو رقص بندرش با من
صبا خاك وجود ما بدان عالي جناب انداز
كه كشف روي او با تو ، نظر بر منظرش با من
يكي از عقل میلافد، يكي طامات مي بافد
خدايي ادعا داري اگر ، پيغمبرش با من
بهشت عدن اگر خواهي بيا با ما به ميخانه
در ميخانه را واكن ، بهشت و كوثرش با من
سخن داني و خوش خواني نمي ورزند در شيراز
اگر شيراز شد ، ورنه جاي ديگرش با من
بيا حافظ حوالت ده جسارت هاي هالو را
به موي يار شيرازي جواب مادرش با من
گفتم گفتی با حافظ
نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ ، توي صف اتوبوس
گفتم: سلام خواجه ، گفتا عليك جانم
گفتم : كجا رواني ؟ گفتا : خودم ندانم
گفتم : بگير فالي ، گفتا نمانده حالي
گفتم : چگونه اي ؛ گفت: در بند بي خيالي
گفتم كه : تازه تازه شعر و غزل چه داري
گفتا كه : مي سرايم شعر سپيد باري
گفتم : ز دولت عشق ؟ گفتا كه : كودتا شد
گفتم : رقيب ؟ گفتا : بدبخت كله پا شد
گفتم : كجاست ليلي ، مشغول دلربايي؟
شوخی با باباطاهر
خدايا مرغ تازه در كجايو
كه تخمش هم گير ما ها نيايو
چو شو گيرم خيالش را در آغوش
سحر از بسترم قدقد برآيو
**********
تو شكل دختر همسايه موني
بلند و خوشگل و ابرو كموني
اگه او با من مسكين نظر داشت
تو با كل محله مهرباني
**********
ابگوشت
*روزي بود روزگاري بود
اون زمون هاي قديم
تو اتاقي توي يه گوشه ي شهر
مادري بود و سه تا بچه يتيم
*يه شب از زور فشار گشنگي
بچه ها نق مي زدن:
(( ننه ما گشنمونه ))
مادره فكري كرد
بعد با خوشحالي
دست بر هم زد و گفت :
بچه ها فهميدم
خانمان داشت اگر
آشپزخانه ی جادار و قشنگ و اوپن با حالي
گوشه اش يخچالي
توي يخچال فقط نيم كيلو گوشت
همه چي بود درست
گوشتكوب و قاشق و قابلمه اي
مي گرفتیم از اكرم خانم
بعد يك دونه پياز و دو سه تا سيب زميني
از گلين باجي و اعظم خانوم
نمك و ادويه و فلفل و يك مشت نخود با لوبيا
از زن عباس آقا
گوجه و ليموي عماني يكي يك دونه
مي گرفتیم ز اقدس خانوم
يا زن صاحب خونه
از دكان رمضون قصاب
مي خريدم ، وليكن نسيه
صد گرم دنبه ی ناب
بعد مي ماند چراغ
از در و همسايه و اهل محل
مي گرفتيم سراغ
يا كه از سمساري آقا رجب
به امانت يك شب
ولي افسوس ... نميشه ... افسوس
بچه اش گفت : چرا ؟
همه چيزش كه مهياست ننه
كم و كسری نداريم
مادرش گفت: درست
ولي حيف ...
... نون نداريم !
مناجات خواجه عبدا... رایانه ای
جمله ويروسند مردمان دون / استغيرالله مما يفترون
فايل عشقت را کپي کن در دلم / deltree کن شاخه هاي باطلم
jumper روح خلائق set نما / گام هاشان در رهت ثابت نما
گر ز انفاست دلي scan شود / از شرور ديد و دذ ايمن شود
بهر روي زرد سيمين تن فرست / بهر دمهاي پر آستر fan فرست
اي خدا file عذابت run مکن / با ضعيفان هيچ جز احسان مکن
از همان صبحي که اول گل دميد / بي نياز از cod خدايش آفريد
کارگاه آفرينش cod نداشت / ram نبود و mouse آن همpad نداشت
عشق گل حق در دل بلبل نهاد / بر شقايق داغ چون lable نهاد
system عشقش بري از هرerror / گوهر مهرش در سينه همچو دُر
عشق نرم افزار راه انداز ماست / عشق password و وصال کبرياست
خالي از عشق و محبت دل مباد / بي صفا چون عاصي intel مباد
بهتر آن باشد سرودن ول کنم / زين تن خاکي دَمي dos shell کنم
رزم رستم و ویروس
شاعر لاف زن
شعرهای بی سر و ته میسرود / در حقیقت اصلا او شاعر نبود
لیک از پر رویی و فیس زیاد / برده بود او عیبهای خود زیاد
او به شعر خویش هم خندیده بود / با عروض و قافیه جنگیده بود
یک شبی در جمع قوم و خویش خود / باز کرد او بار دیگر نیش خود
چون سخن از شعر و رمز و راز شد / باز هم لافیدنش اغاز شد
گفت ((سعدی)) شاعر خوبی نبود / روی دست من گلستان را سرود
من غزل را یاد ((حافظ)) داده ام / رنجها در پای ((نیما)) برده ام
با ((نظامی)) دوستیها کرده ام / خمسه اش را هم مهیا کرده ام
مثنوی هایم ز مولانا سر است / انچنان سنگین که بار خاور است
یار غار ""فرخی "" بودم ولی / با (( سنایی )) داشتم یک مشکلی
با (( سپهری )) سینماها رفته ام / با (( رهی )) یکبار اما رفته ام
بوده عمویم جناب (( شهریار )) / دایی خوبم (( تفی خان بهار ))
عاشق اشعار من (( عطار )) بود / پیش من شعر (( مشیری )) خوار بود
در رباعی سعی افزون کرده ام / شعرهایم بار فرقون کرده ام
لافهایش چون به اینجاها رسید / پا به رهنه یک نفر بینش پرید
کی جناب مستطاب و ای اجل / گو به من فرق رباعی با غزل ؟
در جوابش چون خری در توی گل / مانده و پیش همه انها خجل
او نمیدانست املای غزل / تا رسد بر سبک و انشای غزل
از رباعی نیز ذهنش پاک بود / مغز او خالی ز هر ادراک بود
زان میان (( جاوید )) با صوتی رسا / گفت بس کن خشت مال ناقلا
مشک باید خود ببوید جان من / نی که یک عطار گوید این سخن
سنگ قبر
ایرانی ها باهوش ترند !
| ایرانی ها باهوش ترند ! |
|
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. همه سوار قطار شدند |
روز دختر مبارک

میشــــه اسـم پاکتو
رو دل خـــــدا نوشت
میشه با تو پر کشید
تــــوی راه سرنوشت
میشـــه با عطـر تنت
تا خــــود خـدا رسید
میشــه چشــم نازتو
رو تن گلهــــا کـشید
روز دختر مبارک
چطور یک خبر بد بدیم...
مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل".
چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج می شود. مرد نفسش را در سینه حبس می کند. دکتر به سمت او می رود. مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند...
دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم... باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی... اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده...
با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.
با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد و می گوید:
هه هه! شوخی کردم... زنت همون اولش مُرد !
روز دختر مبارک دخترای همکلاسی
دوران قبل از دانشگاه = حسرت
قبول شدن در دانشگاه = صعود
كنكور = گذرگاه كاماندارا
دوران دانشجویی = سالهای دور از خانه
خوابگاه دانشجویی = آپارتمان شماره 13
بی نصیبان از خوابگاه = اجاره نشین ها
امتحان ریاضی = كشتار بیوجرسی
امتحان میان ترم = زنگ خطر
امتحان پایان ترم = آوار
لیست نمرات دانشجویی = دیدنیها
آنقدر گل بکنید که شود آب تماماً تیره
آب را گل بکنید
اگر این آب گل آلود شود
یه نهنگی چیزی
بتوان شاید از آن صید نمود
کوسه هم صید بدی نیست
اگر دل دارید
آب را گل بکنید
آنقدر گل بکنید
که نِشیند حتی
کشتی و ناو به گل
آب را گل بکنید
تا به مقصود دل خویش رسی
او نبود اهل سیاست که نوشت
آب را گل نکنیم
دانشجو نیز نبود
او فقط شاعر بود
که بماند اثرش در تاریخ
ولی مقصود شما جغرافی است
فکر تاریخ نباشید
که زمین متری چند؟
آب را گل کردن
روشی بس نیکوست
که به اهداف دل خود برسی
فکر ما هیچ نباشید که ما
زندگیمان شده کوتاه و نداریم مجال
که به فکر خوابگاه و ژتون و پول نهاری باشیم
آب را گل بکنید
در دانشگاه انگار
خوابگاه آب زلالی دارد
تا ندیده است کسی
زود تر گل بکنید.
یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!
نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.
بافور
البته این متن ادامه هم داره ولی من فراموشش کردم اگه مطلبو گیرش آوردم دوباره متن کاملشو میذارم.
منت بافور را غل و دل که کشیدنش موجب خماری است و ناس انداختنش مزید بیماری. هر دودی که فرو می رود مضر حیات است و چون بر می آید مخرب ذات،پس در هر نشه دو دود است و برای هر کدام چرتی واجب.
از جيب و جان که بر آيد ...... کز عهده خرجش به در آيد
وز زور و توان که بر آید ....... کز عهده چرتش به در آید
طناب یا خدا؟
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!
.... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
دانشجو و...
طی یک نظرسنجی از یک دانشجوی ورودی جدید و یک دانشجوی ترم آخری خواسته شد که با دیدن هر کدام از کلمات زیر ذهنیت و تصور خود را در مورد آن کلمه در یک جمله کوتاه بنویسند.
جمله اول مربوط به دانشجوی ورودی جدید و جمله دوم مربوط به دانشجوی ترم آخری.
رییس دانشگاه
1. مردی فرهیخته و خوشتیپ و صاحب مقام و منسب؛ابردکتر
2. به دلیل اینکه در طی این چهار پنج سال یک بار هم ایشونو نتونستم ببینم، هیچ ذهنیتی ندارم.
یک وعده غذای سلف
1. بیفستراناگوف با سس کچاپ با نوشیدنی خنک
2. چلو لاستیک به همراه افزودنی های غیر مجاز
کارت دانشجویی
1. کارت شناسایی و هویت دانشجو
2. فقط موقع ورود به حراست نشون می دم
قفل و کلید
وا میشود به عادت معمول با کلید
هر قفل و در به دست شما هست تا کلید
درها بدون شک همگی باز می شوند
در قفلشان فرو برود هر کجا ،،،،کلید
در را برای باز شدن آفریده اند
اما به شرط آن که بود با شما ،،، کلید
وقتی که قفل باز شود با فشار دست
یعنی که قفل وا شده اما ٬نه با،،، کلید
از اتفاق های درون اتاق ها
دارد هزار خاطره و ماجرا ،،، کلید
در ها همیشه مسئله دارند ٬جالب است!
از راه قفل٬ رابطه دارند با ،،،کلید
هرگز گشودن در بسته گناه نیست
وقتی که آفریده برایش خدا ،،، کلید
.
.
شهادت...
مشاعره
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
.
.
.
مشروط شدن
"مشروط شدن چه آسان قبول شدن چه مشکل!"
در طول سال تحصیل دو دسته است محصل
یه عده با عقل و هوش ، یه عده هم که جاهل![]()
فرقی میونشون نیست توی کلاس اوایل
می خوام بگم که پایان این دو شوند چه حاصل
مشروط شدن چه آسان، قبول شدن چه مشکل!
اون عده که جاهلند همیشه توی کف اند![]()
یا توی کوچه و پارک یا خیابون تو صف اند
درس و کتاب که ولش تو فکر تار و دف اند
یا اینکه غرق رویاند تو فکر ایکس خوشگل![]()
مشروط شدن چه آسان، قبول شدن چه مشکل!
یه عده هم که دائم توی کلاس درسند
کل کتابو خوندند چی از استاد بپرسند؟!
جاشو بخوای همیشه کتابخونه پلاسند
اینارو که ببینی ، بهشون می گی عاقل![]()
مشروط شدن چه آسان، قبول شدن چه مشکل!
حالا دیگه پایان ترم همه رو جو گرفته
به امتحانا مونده شاید فقط یه هفته![]()
اونی که درسو خونده ، خیالش تخت تخته
استاد لاف زنی هم حالا شده چو فلفل![]()
مشروط شدن چه آسان، قبول شدن چه مشکل!
گریه و ترس گرفته اون الاف فراری![]()
پای استاد افتاده به التماس و زاری
شکر خوردم ای استاد! مرا بکن تو یاری
بپرسی خواسته اش چیه؟ یه نمره ناقابل![]()
مشروط شدن چه آسان، قبول شدن چه مشکل!
مناجات نامه کامپیوتری
دماغ
- این عضو حیاتی / اگه مثل کلنگه / مثل لوله تفنگه / با خوشگلیت می جنگه / طبیعیه ، قشنگه / نگو که این یه درده / دماغ عمل نکرده / اگه که مثل فیله / و یا از این قبیله / روی نوکش زیگیله / غصه نخور ، اصیله / هی نرو پشت پرده / دماغ عمل نکرده / یکی میگه درازه / خیلی ولنگ و وازه / یکی میگه ترازه / غصه نخور که نازه / ببین خدا چی کرده / دماغ عمل نکرده / دماغ نگو جواهر / سوژه ی شعر شاعر / طویل فی المظاهر / پدیده ی معاصر / آهای تخم دو زرده / دماغ عمل نکرده / با اون دماغ همیشه / عکس تو پشت شیشه / تو سینما چی میشه / شکستن کلیشه / کاشکی بری رو پرده / دماغ عمل نکرده / کم بابا تو کچل کن / یا خودتو مچل کن / کی بت میگه عمل کن / قصیده رو غزل کن / می شی له و لورده / دماغ عمل نکرده / چه قدر دماغ دماغ شد قافیه مون چلاق شد / هی یکی چل کلاغ شد / تصنیف کوچه باغ شد / بره که برنگرده / دماغ عمل نکرده /
شعر
چشام گم كرده استادو
بگير از اين دل زارم
عذاب و گريه و دادو
***
چرا نمره نميگيرم؟
مگه مغز من از سنگه![]()
اي استاد ! اين حناي من
چرا پيش تو بي رنگه؟؟![]()
***
اي استاد فاصله ام تا 10
خودت گفتي كه كوتاهه
از اين نمره كه من بردم
چقدر تا افتادن راهه؟؟![]()
***
مي خوام درسخون بشم اما![]()
اين استادا نميذارن
تو آزمونهاي پايان ترم
سوال سخت ميارن!!![]()
وصیت نامه حسین پناهی
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
.
.
.
یه داستان خوب
چند سال پیش، در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد...
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا میکرد. مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: «این زخمها را دوست دارم، اینها خراشهای عشق مادرم هستند».
*گاهی مثل یک کودکِ قدرشناس، خراشهای عشق خداوند را به خودت نشان بده. خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند*