بايد شعري بگويم ، براي خودم ، برا ي دلم
مي گويند خدا وقتي آدم را آفريد دلي به او داد ، تا همه چيز را در خود مدفون كند
و دل نهان خانه اسرار شد.
ولي هميشه كسي هست كه از پشت پنجره دل پرده را كنار بزند.
بايد براي دلم شعري بگويم ، دلي كه از جنس جنون است.
دلم براي كسي نمي سوزد.
من از نسل انسان هاي ماقبل تاريخم ، كه همه چيزشان در پرده اي از ابهام است.
از نسل همان ها كه فسيل هايشان نيز خاكستري است.
باقي مانده نظريه پردازان نسل انجمادم.
من يخ زده هاي تاريخ را بلعيدم تا دلم براي كسي نسوزد.
دل را هر چه بسوزانند سخت تر مي شود.
من با آتش ميانه خوبي ندارم او نيز با من.
چرا شيطان بر آدم سجده نكرد تا ما فرمول معادله هاي تكليف نباشيم؟
مي خواهم با خودم حرف بزنم؛
لطفا گوش هايتان را ببنديد و دل هايتان را به مرخصي اجباري بفرستيد.
شايد براي من كه قرار است تنها يك بار به دنيا بيايم ، كمي دير باشد اما بايد بگويم كه بين ما و خدا ديواري نيست؛
عده اي مي خواهند ديوار حايل بنا كنند تا خدا يشان دست نخورده بماند.
اين روز ها چه زود به شب مي رسند.
تكيه داده ام به ابرهايي كه مدام جا عوض مي كنند؛
به چشم هايي كه مدام باز و بسته مي شوند؛
تكيه داده ام به كوهي كه ناگاه بر سرم آوار مي شود؛
به خورشيدي كه مي سوزاند و نمي سوزد؛
تكيه داده ام به رود هايي كه چشمه هاي خشكيده اند؛
به دستاني كه سرد و رنگ پريده اند؛
به هر چه تكيه داده ام افتاده ام، ديگر تكيه نخواهم داد.
ايستاده خواهم مرد.
ملامتم نكنيد من نيز مانند شما انسانم؛
بي تابي ام را از آدم به ارث برده ام؛
گندم كه مي بينم دست و پايم را گم مي كنم؛
من با شما نان و نمك خورده ام ملامتم مكنيد؛
آي مردم كسي به فرياد زدن مجبورم كند،
مرا كه در روشنايي خاموشم كرده اند؛
لطفا صداي مرا در بياوريد.
روشنم كنيد از آتش درون خودم كه خورشيد را مي سوزاند.
من روشنم .
مي خواهم قدم بزنم در پياده رويي كه براي آدم هاي متمدن ساخته اند.
شايد اندوخته هاي ذهنم آن جا پياده شوند؛شايد.
آرزوهاي دور و درازي كه ذهن مرا كشانده اند به آسمان هاي دست نخورده،
براي پاسخي كه خدا را در من بيدار كند.
من هزار سال نوري به آينده پشت كرده ام،
مي خواهم به مدار گذشتگانم بر گردم، تا در شعاع زندگي شان راهپيمايي كنم.
اگر به كسي بر نمي خورد مي خواهم خودم را به سلول انفرادي بيندازم.
اين روز ها بازار خلوت و تنهايي بد جوري كساد است.
مي خواهم در خودم پياده روي كنم ، چه كنم كسي در من فرياد مي كشدبراي رهايي.
بايد شعري براي خودم بگويم.
عشق در اختيار ، معادله اي است بي مجهول؛ اما براي كسي كه جعلي عاشق مي شود،
خدا را به معابد نمي كشانند.
من عاشقم و معشوق را يافته ام ، نه با تلفن ونامه، نه در خيابان و خانه؛
او را در بن بست سكون ارواح مقدس ، در سجاده ي قديسيان هزاره هاي دور، يافته ام.
قسم به نفس هاي پياپي مجنون، به آه سرد زليخا،
به چشم هاي منتظر ليلي،
به وفا داري فرهاد،
به خون دل شيرين،
قسم به آب هنگام نوشيدن، قسم به باد هنگام خروشيدن،و قسم به خاك هنگام پوشيدن،
من عاشقم.
مي خواهم در خودم پياده روي كنم
آه اي ستارگاني كه در طالع من چشمك مي زنيد، شما نيز در من پياده روي كنيد.
من روشنم مانند شما.
دلتنگي هايم را باكسي تقسيم نمي كنم اما دلخوشي هايم را به شما مي بخشم.
بغضي در گلوي من است سال هاست، از آفرينش آدم؛
هر چه مرثيه بر دلم مي گذرد نمي شكند؛لطفا مرا بگريانيد.
به كمي گريه نيازمندم،
كسي در من بي تابي مي كند فرياد مي كشد براي رهايي،
راس ساعت عشق دروازه هاي دلم رو به خدا باز مي شوند؛
چقدر بي صدا در دلم مي نشيند؛
و من با آرامشي فيروزه اي به خواب مي روم