گفتگو با خدا
به نام آشناتر از من به خودم
دلم براي تو تنگ است وقتي باتو حرف مي زنم ،خود را پرنده اي مي بينم
كه شوق پريدن،آسمان را به زير بال هايش مي كشد.
باتو تمام آسمان ها در احاطه ي دستان من اند؛
وقتي قنوت عاشقي ام گستره ي كهكشان ها را در بر مي گيرد.
تو نهايت بي نهايتي!ابتداي آغازي!بي انتهاي پايان ناپذيري.
با كدامين نام تورا صدا بزنم؟با كدامين صفات؟
ابرهاي متراكم مهرباني ات هماره باراني؛
و چشمه هاي جوشان سخاوتت هميشه جاري.
تنها با بردن نام تو آرام مي گيرم.
عشق نزديك ترين لحظه ايست ، كه هرگاه به آن برسي ديرست.
من آشفته اي بردوراهي ترديدم.بامن چه مي كني؟
آن قدر از زمين دلگيرم كه قدم هايم را سبك برميدارم.
از تو، تورا مي خواهم و در خود تورا مي جويم.
تنها تو مي تواني مرا به خودم نزديك تر كني؛
مرا كه فرسنگ ها از خودم دورم؛
مرا كه در دورترين نقطه ي تنهايي به خواب رفته ام.
تورا مي خواهم تورا مي خوانم !بدون صدا،بي حضور هيچ ثانيه اي؛
مي خواهم صداي نفس هايم به حساب كسي گذاشته نشود؛
هيچ كس را در اين شيدايي شريك نخواهم كرد.
وقتي كنار توام ، بي نهايت راه مي روم؛بي نهايت مي انديشم،
ودر خود حل مي شوم.
مي خواهم بي نهايت ترين سكوتم را باتو بشكنم؛
من بركه اي تنهايم،كه به جز كرامت ابرها،اميد به دريا رسيدن ندارم؛
گلداني كوچكم كه سالهاست در آرزوي غنچه اي، ترك خورده ام؛
رهگذري ام در مدار صفر!پرنده اي در ارتفاع پريشاني!
تنها تو مي تواني آرامم كني.
دلم به گاه تپيدن عزم رسيدن دارد؛
و پاي لنگ رفتن را به دروازه هاي بسته مي كوبد.
اي بهترين ترانه ي بودن!اي بهترين دليل سرودن!نزديك ترين دور!
آشناترين غريبه!كيستي كه نمي شناسمت؟زيباترين ،عاشق ترين، بهترين،
گاهي دلم براي ديدن تو تنگ مي شود!
هواي ديدنت ،آنگونه در من بيدار مي شود كه هيچ ساحلي،
تلاطم امواجم را برنمي تابد.
دلم براي تو تنگ است!
امشب همه ي ستاره ها در من بي تابي مي كنند.همه چشمه ها در من مي جوشند؛
همه رودها در من جاري اند؛همه ي كلمات در من فرياد مي زنند؛[1]
و من تنها تورا مي خواهم!تنها تو !تنها تو! تنها!تنها!تنها!