یوسف کنعان ما شایسته ی این چاه نیست
گرچه زان روی نکو، میلم به مهر و ماه نیست
لیک یار از حسرت و اندوه دل، آگاه نیست
می شکافم آسمان را هر شب از صد تیر آه
ای دریغا قوت تاثیر در یک آه نیست
بی توام، اقلیم جان، جانا همه ویرانه گشت
می شود ویرانه آن ملکی که در آن شاه نیست
همچو سبزه، سبز فردا برنمی خیزد زخاک
هرکه را رخساره زرد امروز همچون کاه نیست
راه منزل را زمجنون پرس سالک ،در طریق
زانکه در این راه، جز زاهد، کسی گمراه نیست
منت دون گرنخواهی، از تعلق می گریز
محتسب ناید به کار آنجا که مال و جاه نیست
ظالما بنگر به شمع کشته در هنگام صبح
تا نیندیشی کسی پروانه را خونخواه نیست
چند باشد بسته این خاک و خاکی جان پاک
یوسف کنعان ما شایسته ی این چاه نیست
+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 13:24 توسط آشنای قدیمی
|